|
|
|
|||||||
|
|
||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:35 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
در حسرت ماه
پلنگ با پنجه هاي خونين از ستيغ كوه بالا مي رفت با اينكه مي دانست سرنوشتش انتهاي دره است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:30 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم هر چي مي خواد خودشو به زنه به اون راه كه هنوز بچه است و بزرگ نشده ولي يه چيزايي فرياد ميزنن كه بزرگ شدي وقتي هم ميزي و همكلاسياي آدم كه يه زماني در مورد زن گرفتنشون كلي مي خنديديم زن مي گيرن و گرفتن يعني اينكه بزرگ شدي انگار همه دنيا داره تو گوشت فرياد ميزنه كه آره سن وسالي ازت گذشته مرد شدي ديگهباید فکر نون آب نفت ....باشی شوخی که نیست نمي توني با شلوار ورزشي وتوپ پلاستيكي تو خيابونا راه بري اخه ميگن زشته . خلاصه اينكه زن گرفتن يعني اينكه پذيرفتي كه بزرگ شدي وباالطبع پذيرفتن همه قواعد عالم بزرگي . راستي گفتم همكلاسي واي همكلاسي عجب غربتي داره اين كلمه .الان معلون نيست هر كدومشون كجا هستن چه روزايي بود سر كلاس چه خاطره ها كه نداريم مبصرورزش رياضي تقلبي . شايد ديگه هيچ وقت نشه همه اون آدما رو كنار هم ببيني .يادش بخير ميدون فوتبال حجي محمدحسين . وقتي آدم فكر مي كنه كه ديگه يه لحظه از اون روزا بر نمي گرده ........ مي تونه ديوونه بشه و انگار تنها راهي كه بشر مدرن براش پيدا كرده اينه كه آدم خودشو بزنه به اون راه مثل همه آدم هايي كه خودشونو زدن به اون راه . اينا همه رو نوشتم كه بگم اصلا باورم نميشه كه حسن رستميان داره داماد ميشه. انگار او هم خودشو زده به اون راه......
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:58 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
در منظری از دریا سه نعش بر موج بود که به ساحل می آمد
با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید زبان شیطان دست بامداد محشر را بوسید وبه آوازی آرام داستانهای شیطانی و خو ن آلودو عاشقانه خواند که در همه آنها قاتل رییس بود در آواز گفت: رییس تنها دوست من است در قیامت زار دوم به نور فانوسی زرد جسد دیگر را شناختم به شهادت جنگ سرداری مظلوم بود در سکوت شوم نعشی آمد که بوی مرطوب مرگ من را به شیشه های عطر می فروخت ما در گورستانی باستانی مردانی به عشق خفته بودیم ما بی سنگ بودیم اما یکدیگر را می شناختیم وهنوز شما را باور می کردیم ریس حرف بسیار زد ومرد مار داشت و گرگ و تمساح با هیچ پرنده ای نبود رییس سه دوره زندگی کرداز نوکری تا رییسی فهمیده بود اسلحه باید بی رحم باشد چاقوها تا وقت کشتن وقت می گیرند می خواست نداند که او را کشت این هم آدمی بود جرم انسان به این است هر ان چیز که نتوانی اثبات کنی لزوما دروغ نیست ما در هم مفقود شدیم مسعود کیمیایی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:18 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگاری که دیر ودور هم نبود
دیدمش غرقه در خون و معطر گفتمش تاابد رنگ این سینه سیاه است گذشت وگذشته است ان روز و روزها اما همیشه موسم اسفند که بهار دل دل می کند برای امدن و نیامدن باتو بی نبود تو می شنوم ازخود که نه نمی خواهم ببینمش یغما گلرویی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:57 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره باز
اندیشه من سرگردان ساعت از صفر گذشته ودرست است که سحر نزدیک است اما هی سحرم سیمانی است فکر من انگار سیمانی است بانگ فریاد موذن پی عایق اهن گم است وتو هم خوب می دانی خوب می فهمی سرگردانی عصر بی شاعر ما را |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:31 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
به جست و جوي تو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:28 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
چايي رو زود دم كن بي بي جان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:26 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها خورشید بدون رسول طلوع وغروب می کنه . این روز ها داریم بدون رسو ل زندگی می کنیم . کم کم
باید این جور زندگی کردن رو یا د بگیریم . کم کم باید عادت کنیم برای ندیدن فیلم تازه ای از رسول. کم کم باید
عبارت ...........فیلمی از رسول ملاقلی پور را فراموش کنیم .اری باید باور کنیم که رسول ملاقلی پور رفت .اولین
کار سینماییش نینوا بود و اخرین کار نیمه تمامش هم کاری با عنوان عصر روز دهم در ستایش کربلا وعاشورا
وحسین بود اصلا امروز قرار بود در کربلا باشد ولی............. چه تقارن شگفتی الحق که شایسته اش بود . این
روزها کوله بار غم واندوه بر دوش شانه های سینما سنگینی می کندوتنها سینما یک فریاد است خداحافظ رسول |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:25 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
چه می شود به خانه ما نیز سفر کن ز رفت و امدنت ما را با خبر کن
چشم های بی ستاره ما راه بلد نیست بیا بر ما فقط یک دم نظر کن صبر ما را بریده است درازی شب بیا در کو چه های شب زده عزم سحر کن سکون و بی خبری است در این دریا بیا بر موج نشین فکر خطر کن در این دورنگی دست ها وقلب ها بتاب بر ما و از دیدن حذر کن چشم ها خشکیده است به در بیا وکاری شق القمر کن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:23 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم جمعه ای دیگر غافله جامانده ای دیگر
تو در کجایی مهدی کی قرار است که بیایی مهدی کدام زمین کدام زمان می بارد بر ما عدل و امان کدام زمان کدام زمین می تابی بر من ظلمت نشین کدام جمعه چشم انتظار تو باشم کی بی قرار قرار تو باشم تا به کی ندبه بخواند چشم ترم کی قرار است بنشینی در برم کی لایق دیدارت می شویم کی مست نگاه چشم خمارت می شویم شنیده ام به بعضی جاها پرمی کشی پنهانی از بعضیها شر می کشی انگار ما عقب مانده ایم از غافله عشق تو جامانده ایم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:22 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام بخشنده مهربان به نام خداوند ایثار وانصاف
اغاز میکنیم . شاید کمی دیر صدای شلیک شروع به گوش ما رسیده وماخیلی عقب مانده ایم ولی باز شروع می کنیم تا لااقل بودنمان را به رخ بکشیم. این بار دلمان دست به دست معرکه اهنی وسیمانی اینترنت داده است تا از این گذر گفتنی هایش را به شما بسپارد.امده ایم تا از خودمان بگوییم از همسایه روبرویمان از عاشقی های دوست سربازمان از درخت تنها و سر به هوای امامزاده کنار دستمان از شبهای کویریمان از اوضاع کار کاسبی رفیقمان از تاریخمان از رفتگانمان از چشمه محرابمان امده ایم تا از دیهوک عزیزمان بگوییم . ملتمسیم که دست ما را بگیرید وما را برای رسیدن یاری کنید. در پایان از دوست عزیزم محمد رضا رستمیان که با ایجاد این وبلاگ فرصت گفتن رابه ما داد تشکر می کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:21 توسط محمدرضا رستمیان و احسان اختیاری
|
|
||